گاهی وقت ها احساس می کنم خیلی قوی شدم و از پس خیلی از مشکلات برمیام، البته دردسرها و غصه هایی که تا حالا داشتم قطعا من رو تغییر داده. از نظر روحی مقاوم تر شدم اما این به معنی بهتر شدنم نیست. هنوز هم اشتباهات زیادی دارم و لحظات بسیاری در زندگیم هست که توش آرزوی مرگ می کنم چون خسته و ناامید میشم...
چند روز قبل شوهر خواهرم رو دیدم که گریه می کرد، گفت دکتر گفته فقط سه ماه وقت دارید!... از شوهر خواهرم خواستم خودش رو جمع و جور کنه تا خواهرم بویی نبره، خودم هم اومدم و وانمود کردم طوری نشده و آب از آب تکون نخورده... حتی وقتی خواهرم در مورد نظر دکتر از شوهرش سوال می پرسید با قاطعیتی که در حرفها و برخوردم بود کمک کردم تا شوهر خواهرم بتونه یه جواب قانع کننده بهش بده. البته هم خواهرم و هم کل خانواده می دونیم که دیگه امیدی نیست اما این اولین بار بود که در مورد زمان باقی مونده می شنیدیم. و می دونم که خودش طاقت شنیدن حقیقت رو نداره و مرتب میگه من خیلی کارها و آرزوها دارم و فعلا نمی خوام بمیرم! ...
و البته همین ماجرا باعث شد که یک هفته گرفتار سردرد شدید بشم...