خدا رو هزار بار شکر که بالاخره تونستم بازنشسته بشم... البته یک آدم مجرد و تنها وقتی که بازنشسته میشه خیلی بیشتر از قبل تنهاییش رو احساس می کنه و من قصد داشتم تا دوران خدمتم رو کامل کنم و با حقوق کامل بازنشسته بشم ولی خب شرایط جسمی من رو مجبور به این انتخاب کرد و من با بیست سال سابقه بازنشسته شدم.
حیف که پایان کارم فقط برای شش سال اخیر بود و پول به درد بخوری نشد، اما همه فکر می کنند که من حداقل پنجاه میلیون تومان گرفتم!!... چه کنم که همیشه پولدار به نظر میام... (خخخخخ)
دو روزه شروع کردم به تمیز و مرتب کردن آشپزخونه و کابینت ها، و چون کمرم مشکل داره خیلی آروم و با احتیاط کار می کنم... چقدر خوب میشد اگه می تونستم یه میز ناهارخوری فانتزی دو نفره و یه لوستر چوبی برای آشپزخونه بگیرم...
دیروز یکی از دوستان می گفت که بعد از این زندگی برای همه مردم از نظر مالی سخت تر از گذشته میشه!!... و من با خودم گفتم چه جالبه که توی این شرایط حقوق من هم کمتر از گذشته میشه... و البته برام مهم نیست چون پول جزو اولویت هام نیست....
وقتی نامه تامین اجتماعی رو برای رئیسم بردم با این که کلی کار براش میکردم و دبیر ادبی یک صفحه از روزنامه و همینطور همه کاره یک مجله بودم، بهم گفت باشه برو، همین الان هم برو نمی خواد تا پایان ساعات کاری بمونی و به محض این که کار صفحه ات تموم شد برو!... خیلی برام جالب بود که حتی نخواست پرونده های بایگانیش رو که دست من بود رو تحویل بگیره... دخترش هم که در واقع رئیس اصلی و صاحب همه دارایی های مالی اونجاست، بهم گفت کاری نداری که بخوای تحویل بدی!... آخر سر هم توی بیمه متوجه شدم که بیمه روز آخر رو هم نریخته با این که توی نامه برای بیمه تاریخ رو مشخص کرده بود!....
رئیس ها خیلی دلم رو شکستند.... چه از نظر بی توجهیش نسبت به کاری که طی این سالها براش انجام دادم و چه از نظر مالی...
یکی دو هفته بعد از این که از اونجا رفتم، مدیر روابط عمومی گفت که قراره یه مراسم به مناسبت بازنشستگی من (البته بدون حضور یا اطلاع رؤسا) برگزار بشه... یه مراسم خودمانی با حضور خانم های همکار در پارک ائل گولی تبریز برگزار کردیم و به این شکل از دنیای اشتغال خداحافظی کردم...