شنبه ششم شهریور ۱۴۰۰ - 12:58 - فاطمه -
مدتی بود که دنبال خودِ حقیقی ام می گشتم و طی این جستجو به این نتیجه رسیدم که علاقه زیادی به حرفه روزنامه نگاری و خبرنگاری ندارم و به قول خانم هروی این کار اصلا مال من نبوده...
برای بعد بازنشستگی برنامه های زیادی داشتم، یکی از برنامه هام فعالیت در حوزه روزنامه نگاری بود، می خواستم گزارش های مختلفی برای خبرگزاری ها تهیه کنم و همیشه توی جامعه باشم و اعتراضی و سازنده عمل کنم، اما بعد از مدتی و با مطالعه دوره های روانشناسی، به این نتیجه رسیدم که این کار مال من نبوده!... یکی از دلایلی که من وارد این صنف شدم اشتغال موفقیت آمیز برادرم در این زمینه بود؛ من بعد از این که دیپلم رو گرفتم و دنبال کار بودم رفتم پیش برادرم و باهاش همکار شدم. دوران خوبی بود و من الفبای کار رو پیشش یاد گرفتم. بعد از این که برادرم رو از دست دادم یه جورهایی احساس کردم که باید جاش رو پر کنم تا یاد و خاطرش زنده بمونه!!... این شد که این کار رو ادامه دادم و البته موفقیت هایی هم در این زمینه کسب کردم ولی هیچ وقت به اون چیزی که در نظرم بودم نرسیدم. همیشه با موانعی در سر راهم مواجه می شدم و نمی دونستم چرا اینطوری میشه.
در حرفه ام فرد توانمندی بودم، بعدها در این رشته ادامه تحصیل دادم اما باز هم شاهد بی انصافی هایی در مورد خودم و توانایی هام بودم. در نشریه ای کار کردم که علی رغم میل باطنی ام من رو به بخش ادبی و حتی ترجمه اش فرستادند چون کس دیگه ای نداشتند که از پس این مسئولیت بربیاد!... البته من در تمام بخش های کاریم موفق بودم اما این اصلا چیزی نبود که من بخوام و من هرگز نتونستم مثل برادرم بشم!...
ذاتا آدم خجالتی و کم حرفی بودم، از جمع ها گریزان بودم. به مرور زمان بر این ضعف غلبه کردم و تونستم با مدیران مختلفی مصاحبه اختصاصی داشته باشم، ولی با وجود تلاش زیادی که می کردم باز هم مثل بقیه پررو و بی پروا نبودم. می تونستم از پس کارم بربیام اما همیشه غرورم رو داشتم و جلوی هیچ کس سر خم نمی کردم و در عین حال دوست نداشتم زیاد توی دید باشم!!.... و این شد که نتونستم به تصویری که از موفقیت کاری برای خودم ترسیم کرده بودم دست پیدا کنم....
الان که دو و نیم ماه از بازنشستگی ام گذشته به این نتیجه رسیدم که می خوام خودم رو از فضای تخریب کننده اخبار منفی دور نگه دارم. دیگه نمی تونم کم کاری ها و نقص ها رو ببینم و بی تفاوت باشم، و می دونم که کار زیادی هم از دستم برنمیاد... یعنی از دست هیچ کس کاری برنمیاد. و خبرنگاری در دنیای واقعی و در کشور ما با آنچه که در فیلم ها می بینیم زمین تا آسمون فرق داره، بیشتر ماها شدیم میرزا بنویس مسئولان، که هرچه اونها تایید می کنند همون رو بگیم. البته یه حرکت های مثبتی در گوشه و کنار دیده میشه و امیدوار کننده است اما من دیگه نمی خوام توی این بازی ها باشم... تمام!
**
و اما در مورد خواهرم باید بگم که هنوز توی ترکیه است. از بیمارستان مرخص شده اما نمی تونه تنهایی از پس کارهای خودش بربیاد، به زور می تونه چند قدم راه بره... روز جمعه توی ترکیه «پت اسکن» انجام داده که روز سه شنبه جوابش رو میدن، امیدمون به خداست اما با توجه به شرایطی که داره و بزرگ شدن چشمگیر شکمش، امید چندانی نداریم و در واقع بیماری اون خیلی پیشرفت کرده.
توکل به خدا