این روزها تنهایی بیشتر از گذشته برام ملموس شده و آزارم میده، درسته که در اولین ماه های بعد از رفتن مادر تنها موندن برام سخت تر بود اما این روزها دیگه ازش خسته شدم.
اونقدر کتاب صوتی گوش کردم و اونقدر مطالعه کردم که دیگه برام جذابیتی نداره، هرچند که باز هم ادامه اش میدم. باز هم می خونم و باز هم روی خودم کار می کنم.
مرتب به خاطر نعمت هایی که خدا در اختیارم قرار داده شکر می کنم و سعی می کنم قدرشون رو بدونم. لحظات مثبت و آرام زیادی برای خودم ساختم اما خب تنهایی آدم رو کلافه میکنه. نمی دونم چرا اسم این وبلاگ رو گذاشتم تنهایی های شیرین من؟!... در این همه مدت نه خودم رو پیدا کردم و نه به خدا نزدیک شدم! هیچ کار مثبتی انجام ندادم، البته تا جایی که کمرم اجازه بده ورزش میکنم و تا جایی که بتونم سعی می کنم کاری کنم تا روزهام مثل هم نباشند اما در تمام روزهایی که صبح تا شب پام رو از در خونه بیرون نگذاشته ام بیشتر غصه می خورم و بیشتر حس بیهودگی میکنم.
داشتن دوست یک نعمت بزرگه، نعمتی که این همه مدت ازش غافل بودم و هیچ دوستی برای خودم نگه نداشتم، درسته که این امر دلایل روانشناختی و خانوادگی داره ولی هرچه که هست الان به جز دو سه نفر کس دیگه ای دور و برم نیست. دوستانی که دارم از پس حصارهایی که خودم دور خودم کشیدم باهام ارتباط دارند، یعنی بیشتر مشکل از من و محدودیت هایی هست که ایجاد کردم!... نمی تونم به هیچ کس زیادی نزدیک بشم یا بگذارم بهم زیادی نزدیک بشه!... در این روزها برای حل این خصلت خودم تلاش می کنم و سعی می کنم با کسانی که می شناسم و دوست هستم صحبت کنم و وقت بگذرونم.... هرچند که این افراد در حد آشنای دور هستند و من تازه دارم سعی میکنم باهاشون دوست بشم!... به عبارتی سعی می کنم از لاک خودم بیام بیرون...