خیلی وقت ها دلم می خواد کسی باشه که بشینه پای حرف هام. نه این که کاری بکنه، فقط گوش بده!...
شاید این وبلاگ بتونه این درد رو درمان کنه. حتی اگه کسی نخوندش باز هم یه جورهایی انگار حرف هام رو زدم و احساساتم رو آروم کردم.
**
امان از دست ساختمون های مشترک امروزی یا همون آپارتمان!... هرچند که خونه من در یک ساختمان شخصی سازه چهار طبقه قرار داره!
چند وقته که شب ها پسر همسایه که جدیدا دانشجو شده، توی لپ تاپ فیلم تماشا می کنه یا بازی کامپیوتری میکنه، بعضی وقت ها هم پسرعموش یا یکی هم سن و سال خودش میاد پیشش و کلی با هم بگو بخند می کنند. تا اینجای قضیه همه چیز نرماله و مشکلی نیست؛ مشکل از اونجایی شروع میشه که اتاق خواب من کنار پاسیو قرار داره و اتاق خواب این پسره هم بالای اتاق منه... جالبه که پنجره پاسیو در کل تابستون بازه و لپ تاپ هم کنار پنجره است!... و جالب تر این که اینها مثل من نیستند که تا ساعت دوازده برن بخوابند!.... خلاصه این که یه وقت هایی تا ساعت سه و نیم صدای اینها مانع خواب من میشه؛ اما نکته هیجان انگیز ماجرا دیشب بود!... دیشب وقتی اینها به خونه اومدند ساعت تقریبا یک و نیم بود، تا جمع و جور کنند و بخوان بخوابند ساعت شد دو و نیم، تازه این موقع بود که سر و صدای لپ تاپ توی خونه پیچید و من نتونستم بخوابم،... تا این که ساعت چهار و نیم شد.... اینجا بود که بالاخره دل رو زدم به دریا و یک پیامک به همسایه طبقه دوم زدم. نوشتم که: ببخشید این رو میگم ولی لطفا بعد از دوازده شب اگر قصد تماشای فیلم داشتید پنجره پاسیو رو ببندید چون صدا توی پاسیو پخش میشه!...
القصه؛ ساعت یک ربع به پنج صدای فیلم قطع شد و تازه خونه آروم شد، اما من بعد خواب شده بودم و داشتم وسط خونه راه می رفتم!... ساعت پنج و نیم که برگشتم به اتاق خواب صدای خُر خُر خفیف شخصی که در طبقه دو خوابیده بود رو می شنیدم!...
البته همسایه بابت این مسئله از طریق پیامک معذرت خواهی کرد و گفت که پسرش داشته تماشا می کرده و وسط فیلم خوابش برده!...
**
یه مدتی حال روحیم خراب بود، چون از تنهایی خسته شده بودم و دیگه نمی تونستم تحملش کنم... هنوز هم کمابیش روی این مسئله حساسم اما شکر خدا امشب حالم بهتر بود... ای کاش بتونم به تنهایی از پس تمام کارهام بربیام، حتی کارهایی که به تنهایی نمیشه انجامش بدم