بعضی وقت ها اونقدر حرف توی دلم زیاد میشه که نمی دونم چیکار کنم، مثل امروز... اما خب من تنها گزینه ای که برای حرف زدن دارم اینجاست!... خیلی خوبه که کسی باشه حرفهای آدم رو گوش کنه... خواهرهام هر کدوم ساز خودشون رو میزنند و خب من هم ساز خودم رو... وای خدا کلافه ام... هیچ حوصله ندارم...
خواهر وسطی، همون که سرطان داشت دیشب سر هیچ و پوچ با پیام های تلفنیش اعصابم رو بهم ریخته... نمی دونم اصلا بگم چی شده یا نه....
حرفهاش مهم نیست اما دلیلش مهمه و من نمی دونم با چنین شخصی چه رفتاری باید داشته باشم، اون توهم داره و همه رو خصوصا ما رو دشمن خودش می دونه، هرچقدر من براش دلیل و منطق میارم و مهربونی ها رو نشون میدم باز هم اون حرف خودش رو میزنه و در آخر سر هم میگه بعد از این باید خفه بشه و بگذاره دشمنانش شاد باشند!!!
خدایا آخه من با این شخص چیکار کنم؟.... ای کاش می تونستم دورش یه خط بکشم و دیگه سراغش نرم تا اصلا نشنوم که چقدر فکرش بیماره!
...
کلافه ام به خدا...
تنهایی خیلی مسخره است... خیلی ناجوره...
پنجشنبه عصری رفتم چند تا خورده ریز ضروری خونه رو بخرم، موقع برگشتن دیدم ماشین همسایه طبقه چهارم جلوی در پارک شده و یه ماشین دیگه هم کنارشه و خیلی شاد و خرم دارند با هم حرف میزنند، انگار می خواستند با هم جایی برند... به حدی سرگرم بودند که متوجه من نشدند و صدای سلام دادن من رو هم نشنیدن، بعد خانم خونه صدام رو شنید و دوید اومد سلام کرد... البته این چیزها اصلا برای من مهم نیست و از این که کسی جواب سلامم رو بده یا نده زیاد ناراحت نمیشم.. برای همین هم از همسایه هیچ دلخوری ای ندارم اما چیزی که باعث گرفتن دلم شد تنهایی ای بود که خودم توش گرفتارم.... دلم برای روزهایی که زندگی کاملی در کنار پدر و مادر داشتم تنگ شده...