سلام
خوبین؟
می دونم که خیلی وقته نبودم، راستش رو بخواهید نمی دونم دارم چکار می کنم. حس می کنم دارم روزهای زندگی رو بدون هیچ استفاده ای یکی یکی از دست می دم.... این یعنی فرصت سوزی! هرچند خیلی وقت ها هم واقعا می خوام که خدا زندگیم رو تموم کنه....
این که الان اومدم و مطلب جدید گذاشتم اول از همه به خاطر دوست گلم بی تا بود، دوستی که سراغم رو گرفت و بهم انگیزه داد که دوباره بیام و اینجا از روزمرگی هام بنویسم. و دلیل دومش هم اینه که من هیچ کجای دیگه ای جز این وبلاگ، نمی تونم از خودم و زندگیم بنویسم.....
* و اما خلاصه ای از روزگارم در این مدت:
1. پنج ماه و نیم، یعنی از اواسط مهر ماه سال گذشته به طور مستمر رفتم باشگاه ورزشی و بدن سازی کار کردم و خیلی هم خوشم اومد، از خستگی های بعد از ورزش لذت می بردم و کلی هدف و ایده واسه خودم داشتم... تا این که سه ماه آخر سال با بی پولی عجیبی مواجه شدم و امسال هم به خاطر این که بتونم دخل و خرجم رو مدیریت کنم، دیگه نتونستم توی باشگاه ثبت نام کنم!....
الان چند روزه توی خونه ورزش می کنم ولی این کجا و آن کجا....
2. شب یلدای سال گذشته، شوهر خواهرم (شوهر همون خواهرم که یک سال قبل فوت کرده بود) پیغام فرستاد که برای ازدواج با من نقشه های کاملی ریخته و برنامه ریزی کرده که چه جوری بعد از ازدواج قراره با هم زندگی کنیم و امور مالی و خونه به چه شکلی قراره بشه، من هم بهش گفتم که این فکرها رو از سرش بیرون کنه، اون هم کل ماجرا رو منکر شد و گفت اصلا چنین پیغامی نفرستاده بوده! هرچند که بچه هاش حرفش رو تائید کردند و هنوز هم بهم پیشنهاد می کنند که برم با پدرشون ازدواج کنم. این که چرا نمی تونم این مسئله رو قبول کنم خودش یه ماجرای دیگه است که اگه تونستم بعدا توی یک پست جدا براتون می نویسم.
چیزی که از این پیام نصیبم شد سر درد میگرنی و شب بهم ریخته یلدایی من بود
3. اواخر اسفند سال گذشته یکی از همکاران سابقم که مدت هاست نشریه خودش رو منتشر میکنه باهام تماس گرفت و گفت که اگه کار بروز رسانی سایت نشریه اش رو قبول کنم یه پولی به عنوان ماهانه بهم می ده، من هم موافقت کردم اما وقتی اومد تا کار رو تحویلم بده متوجه شدم که قضیه رو درست متوجه نشدم، مسئله اینه که اون اخیرا مجوز یک پایگاه خبری رو هم علاوه بر نشریه اش گرفته و چیزی که از من می خواست این بود که من بشم ادمین پیج پایگاه خبری و خودم برای پیج خبر پیدا کنم و تنظیم کنم و منتشر کنم...
دو روز بعدش هم تماس گرفت و گفت که هر روز باید بیست تا خبر کار کنم و پیج اینستا و تلگرام رو هم با خبرهای جدید بروز رسانی کنم، اما مبلغی که باید بابت این کار بدون تعطیلی دریافت کنم فقط هشتصد و پنجاه هزار تومن در ماه هست!...
دروغ چرا؛ خیلی توی ذوقم خورد، من اصلا چنین حجم کاری با این پول کم رو تصور نکرده بودم، فکر می کردم کار راحتیه و صبح ها سایتش رو بروز می کنم و با پولی که می گیرم هزینه باشگاهم رو تامین می کنم، اما این کار یعنی کل بیست و چهار ساعت باید حواسم به اخبار شمالغرب و کشور و بین الملل باید باشه و هر وقت اتفاق مهمی افتاد باید فورا منعکس کنم....
تصمیم گرفتم کار رو قبول نکنم....
4. امسال یک بار رفتم دوچرخه سواری کردم و خیلی جالب بود که همون اوایل راه به خاطر اشتباه یک راننده بی دقت و ترس من از وقوع حادثه، و واکنش ناگهانی، نتونستم دوچرخه رو کنترل کنم و نقش بر زمین شدم، البته شکر خدا هیچ اتفاقی نیفتاد، فقط چند وقت درد کمرم بیشتر شد!...
الان خوبم ولی دیگه دل و دماغ و یا بهتر بگم جرات دوچرخه سواری توی خیابون های شلوغ رو ندارم.
5. با یکی از همکاران سابقم دوست شده بودم و قرار شده بود که اون و یکی دیگه از بچه ها اواخر سال بیان خونه مون، همین مطلب باعث خوشحالی من و انرژی گرفتنم برای تکمیل خونه تکونی شده بود و تمام سعی خودم رو می کردم تا خونه تمیز و مرتب باشه؛ اما این دوستم یه روز بهم زنگ زد و گفت که داره ازدواج میکنه... همین امر باعث شد که دیگه اونقدر سرش گرم باشه که نتونه به دیدنم بیاد، خدا می دونه چقدر از این که دیگه قرار نیست بیان دلم گرفت.... من خوشحال بودم که ازدواج میکنه، از خدا براش آرزوی خوشبختی دارم اما خانم ها بعد از این که ازدواج می کنند دیگه با دوست های مجردشون رفت و آمد چندانی ندارند و فوقش یکی دو بار در سال بتونند با هم قرار بگذارند....
خلاصه این که باز هم برگشتم به بحث تنهایی خودم....
* البته اینهایی که نوشتم گزیده ای کوتاه بود از اتفاقاتی که الان به ذهنم می اومد، قطعا اتفاقات دیگه ای هم افتاده که الان هم وقت گفتنش نبود و هم حسش... انشاالله اگه فرصت شد براتون تعریف می کنم