بعد از فوت مادر هر روز یه جور فکر کردم و یه جور دیگه تصمیم گرفتم، هر بار نقشه ای کشیدم و روش تاکید کردم و بعد رهاش کردم.... شاید دمدمی مزاج شدم، شاید هم دارم به در و دیوار میزنم تا راهی برای ادامه زندگی پیدا کنم.
مادر که بود همه کارها روی دوش من بود، مراقبت از مادر هم هر روز سخت تر میشد اما اون زندگی خیلی بهتر از زندگی الانم بود.
اون روزها می دونستم کسی توی خونه منتظرمه و نگرانه که مبادا اتفاقی برام بیفته. می دونستم که اگر دیر کنم فکرش هزار و یک راه میره و برای همین بیشتر از این که نگران دیر رسیدنم باشم نگرانِ نگران کردنش بودم! از طرفی هم وقتی بیرون بودم دلشوره داشتم و دعا می کردم که در نبود من اتفاقی براش نیفته...
اون روزها هدف و انگیزه داشتم، برنامه داشتم؛ باید غذا درست می کردم، باید به سر و وضعش میرسیدم، باید مراقب برنامه دارویی اش بودم.
سعی می کردم مادر رو با چیزهای کوچیک شاد کنم...
مادر شریک غم ها و شادی هام بود، درسته که هر روز بیشتر از قبل ناراحتی هام رو ازش مخفی می کردم، اما اون همیشه همدم من بود.
چی بگم؟ بیشتر از این فکرم بهم میریزه....
خب بریم سراغ باقی مطلب:
داشتم می گفتم که خیلی از نظر روحی بالا و پایین شدم و هنوز هم به ثبات نرسیدم ولی دارم تمام تلاشم رو میکنم تا بهتر باشم.
سعی میکنم از تمام اخبار بد و منفی دور باشم و به خدا توجه کنم. سعی میکنم آرامش درونم رو بیشتر کنم. سعی میکنم از بودن با خودم لذت ببرم و به فکر خودم باشم. تنهایی اونقدرها هم بد نیست، درسته که من با مادر بودم و دوست و رفیق و هم صحبتی نداشتم ولی تنهایی ای که الان احساس میکنم با تنهایی قبلی زمین تا آسمون فرق داره...
امیدوارم دفعه بعد که اینجا پست می گذارم بهتون بگم که چقدر حال دلم خوب شده.
یادمون باشه برای همدیگه دعای خیر کنیم...