این روزها احساس خیلی عجیبی نسبت به خدا، طبیعت، آدمها و تمام مخلوقات خدا پیدا کردم... انگار یک عالمه عشق در درونم هست که باید به دیگران ببخشم.. همه رو خیلی دوست دارم و البته خدا رو بیشتر از همه دوست دارم...
به دوستم گفتم که چنین حسی پیدا کردم و اون گفت که احتمالا داری می میری!!... نمی دونم چقدر این حرفش جدی بود و چقدرش شوخی اما اگر با این همه عشق بمیرم برام اصلا سخت نیست....
یعنی می خوام به همه بگم که چقدر دوستشون دارم، اما شاید فکر کنند که دیوانه شدم... اما مگه من ترسی از حرف مردم دارم؟
دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد...
البته این رو هم بگم که از کسی کینه و رنجشی ندارم و اگر برای کسی ناراحتم به خاطر اینه که نمی تونم کمکش کنم.. مثلا برای خواهرم ناراحتم چون خودش رو توی جهنمی که خودش ساخته زندانی کرده و دست کمکی که براش دراز شده رو رد میکنه...
**
به خاطر توصیه کسی که در کار انرژی درمانی هست، قرار شده یوگا کار کنم. دو جلسه رفتم و خیلی جالبه که برای اولین بار در عمرم از این که با موهای کم پشت و کف سر بیرون زدم در جمع خانمها باشم خجالت نکشیدم. در واقع میشه گفت اصلا برام مهم نبود... از این که یک عمر با غصه خوردن برای موهام خودم رو زجر دادم و از جمع ها فراری بودم متاسفم اما خب چنین دیدگاهی رو قبلا نداشتم و البته شاید چون جوان بودم دوست داشتم به بهترین شکل دیده بشم!...
**
بازنشستگیم داره جور میشه، یک بندی هست که طبق اون خانم های کارگر با 42 سال سن و 20 سال سابقه کار می تونند بازنشسته بشن. احتمالا دیگه ماه آینده توی خونه هستم!!... نمی دونم خوب میشه یا بد میشه اما دارم با جریان زندگی پیش میرم.
**
وضعیت کمرم هم یه کم ناجوره اما من هنوز امیدوارم... بی حس شدن پام یه کم بیشتر از قبل شده و شاید مجبور به جراحی بشم و حتی خیلی زود مجبور به این کار بشم، اما تا لحظه آخر تمام تلاشم رو برای بهبودی بدون جراحی به کار می گیرم...
توکل به خدا
