درسته که من اینجا از احوالاتم می نویسم و گاهی اوقات واقعا نکته مثبتی توش نیست اما مدتیه که نوشته هام پر از درد و غم شده، برای همین کمتر می نویسم تا دل کسی رو آزرده نکنم.
این روزها سعی میکنم خیلی از بی مهری ها رو نادیده بگیرم و چیزهایی که ناراحتم می کنند رو فراموش کنم، چند روز پیش متوجه شدم که با این کار ممکنه فراموشی بگیرم.
احساسات و روحیاتم به هم ریخته، گاهی وقت ها اصلا نمی دونم چکار دارم می کنم، اما در همه حال سعی می کنم نقش مثبتی در زندگی خودم و دیگران ایفا کنم.
این روزها بیشتر از قبل به مرگ فکر میکنم... تنها نگرانی که از مرگ خودم دارم مربوط به گربه ام "نانی" یه، در نزدیکانم کسی نیست که بخواد بعد از رفتنم مراقبش باشه!... بعضی وقت ها هم میگم اگه یه روزی این گربه از دنیا بره من چکار میکنم؟ شاید این نگرانی من برای بعضی ها خنده دار باشه اما تنها کس و تنها چیزی که بعد از فوت مامان نگذاشت از تنهایی دیوونه بشم همین گربه بود...
اما بیشترین نگرانی و ناراحتی من این روزها به خاطر خواهرمه. خیلی سخته که اون درگیر چنین بیماری باشه و کاری از دست کسی برنیاد.