امسال برای من سال متفاوتی شد. علاوه بر کرونا و بیماری مادر، گرفتار چیزی شدم که به نظر اصلا خوب نمیاد اما من خوشحال، آرام، صبور و شکرگزارم.
اولین پنجشنبه سال ۹۹ از پرستار مادر خواستم پیش مادر بمونه تا من بتونم کمی دوچرخه سواری کنم. خوشبختانه دوستم هم همراهم اومد. وسایل رو جنع کردم و داروی مادر رو دادم و از خونه زدم بیرون. قرار بود ساعت ۱۲ ظهر دوستم رو در چهارراه آبرسان ببینم. بعد که به خودم اومدم توی تختخوابم بودم و دوستم بالا سرم بود و پرستار هنوز نرفته بود. شنیدم که پرستار از دوستم خداحافظی کرد و دوستم پرسید که ساعت چنده؟ و اون در جواب گفت: ۱۰ ....
از دوستم پرسیدم که چی شده؟ و اون گفت که در میان مسیر ازش خواستم برگردیم و گفتم نفسم برای ادامه مسیر نمیرسه، و در مسیر برگشت با کله رفتم تکی جوب آب عریض!...
ازش پرسیدم آیا حالم خوب بود؟ حواسم سر جاش بود؟ چرا افتادم؟
و اون گفت: آره حرف میزدی خوب بودی، بعدا یه لحظه به پدال نگاه کردی، منم صدات زدم که فاطمه بیا اینطرف ولی تو گوش ندادی و...
عجب...
متوجه شدم که رفتم بیمارستان و یادم اومد که دوستم با کسی حرف میزد و گفت که شوکه شده، روی دستش ترک خورده....
و یادم افتاد که یک ثانیه دیدم که یه مردی بالای سرم بود و دو مرد هم کنارش بودن و اون مرد لب من رو گرفت....
بعدها که دقیقا نمیدونم کی و چطور، متوجه شدم که لبم شکافته و از داخل و بیرون و روی خود لب بخیه است و دستم باندپیچیه و گونه راستم شکسته و دماغم کج شده، البته یه بار هم وقتی بچه بودم از لبه تراس روی صورت افتاده بودم توی حیاط و دماغم یه کم کج بود و الان درست از همون طرف دوباره ضربه خورده.....
اینکه در این مدت چطور غذا درست کردم و چطور به کارهای مامان و خودم و خونه رسیدم، بماند!
این بود دلیل این همه نبودنم.... انشاالله به زودی به وبلاگ و پیامهای همه دوستان سر خواهم زد... الان هم برای اولین روز از سال اومدم سر کار.... چون دست راستم آسیب دیده دارم با دست چپ کار می کنم
...
و اما امسال دخترعموی نازنینم رو هم از دست دادم... مدتها درگیر سرطان بود و هرگز نتونستم بفهمم چطور یه آدم خوش مشرب و با روحیه و مهربون و پر انرژی تونسته چنین سرنوشتی داشته باشه... لطفا برای شادی روحش صلوات یا فاتحه ای نثار کنید... ممنون