در این مدتی که از عمرم گذشته شاهد مرگ عزیزان بسیاری بودم، شاید این همه باعث قوی تر شدن من شده باشه.
در درجه اول فوت خواهرم، برادرم، پدرم و مادرم که برای هر فردی غمی بزرگتر از این نمی تونه باشه. البته خب برای مادر غم از دست دادن فرزندانش سنگین تر از هر درد دیگه ای بود...
و در درجه دوم فوت عمو و زن عمو و عمه ها و شوهر عمه ها و پسرعموها و دختر عمو
...
راستش رو بخواهید قدرت تمرکزم ضعیف شده و نمی تونم روی حرفی که می خواستم اینجا براتون بزنم تمرکز کنم... اول و آخر حرفم اینه که از 28 سالگی شاهد فوت نزدیکترین افراد خانواده ام بودم و الان هم که مادرم رو از دست دادم و فعلا نتونستم با این مسئله کنار بیام...
من اهل داد و بیداد و ضجعه زدن نیستم و واقعا دارم بهم می ریزم.
این غم برای سه تا خواهرم اینقدر سنگین نیست چون تنها کسی که با مادر زندگی می کرد من بودم و حالا جای خالیش در تمام لحظه های زندگی و در تمام گوشه کنارهای خونه به شدت آزارم میده...
....
و اما یه خبر خوب هم بهتون بدم و اون این که به نظر میاد ازدواج خواهر کوچیکم خوب بوده و پسره خیلی هواش رو داره.... امیدوارم همیشه با هم بمونند و همراه خوبی برای هم باشند..