چند وقتی بود که انرژی روحی خودم رو از دست داده بودم. افسرده شده بودم. برای همین هم نمی تونستم بیام نت و براتون از خودم بنویسم. البته دلیل دیگه اش هم این بود که نشستن و کار کردن با کامپیوتر باعث بدتر شدن درد کمرم و گردنم می شد. چند روز گذشته به حدی رسیده بودم که دیگه دوست نداشتم تلاشی برای بهتر شدن اوضاع بکنم ولی از اونجایی که من هیچ وقت تسلیم صد درصدی نشدم، این بار هم تسلیم نشدم و در کنار افسردگی هام باز هم به فایل های صوتی گوش دادم و کتاب خوندم.
مشغول مطالعه کتاب «شفای کوانتومی» هستم، البته این کتاب صوتی هست. در کنارش رمان «متین» رو نوشته یکی از خانم های خبرنگار تبریز هست رو هم گرفتم و دارم می خونم. البته کمابیش آموزش های زندگی سالم رو هم پیگیری می کنم، هرچند اونها رو هم یکی دو هفته کاملا کنار گذاشته بودم. اون روز هم یکی رو پیدا کردم به نام سارا چی که آموزش یوگا و مدیتیشن داره توی تلگرام و اینستاگرام. یک گروه زده که باهاش برای جذب ثروت کار می کنند. توی کانال تلگرامی سارا چی یه اپلیکیشن معرفی کردند به نام «بازی فراوانی» که دانلودش کردم. طبق این بازی روز اول یک میلیون بهت میدن، روز دوم دو میلیون و به همین ترتیب تا آخر ماه هر روز یک میلیون بیشتر بهت میدن و تو باید هر روز به طور دقیق بنویسی که اون مقدار پول روزانه رو چطور خرج کردی. اگه خرج نکنی بازی به اول برمی گرده و حتی اگه بیست روز پیش رفته باشی و دارایی روز بیستم به بیست میلیون تومان رسیده باشه اگه یه روز پولت رو خرج نکنی برمی گردی به روز اول و همون یک میلیون.... خلاصه!... این بازی رو وقتی جدی می گیری خیلی بانمک میشه، یعنی نباید به چشم یک بازی بهش نگاه کنی. اینجوریه که الان من میرم توی دیجی کالا دنبال وسایلی که لازم دارم می گردم و به طور فرضی اونها رو به قیمت واقعی می نویسم که خریدم. حس خیلی جالبیه، فکر می کنم واقعا این پولها رو دارم... (خصوصا در این شرایط که هنوز حقوقی از بابت بازنشستگی نگرفتم)!
این گروه تلگرامی (سارا چی) یه کتاب هم معرفی کرده که واقعا از خوندنش لذت بردم، اسم این کتاب «محدودیت صفر» یا همان «بدون محدودیت» هست. امروز خوندن این کتاب رو شروع کردم. خیلی به دلم نشسته. بعدا در مورد محتویاتش براتون می نویسم.
تمام این کارها اقدامی هست برای کمک به خودم تا از دام افسردگی نجات پیدا کنم.
تحمل کردن این حجم از تنهایی و بیکاری برام خیلی سخته... خیلی.... وقتی کلی کار دارم و کسی رو ندارم که کمکم کنه و خودم هم وضعیت جسمانی مناسب ندارم یا باید بشینم یه گوشه گریه کنم یا به فکر تغییراتی در خودم باشم تا بتونم زندگیم رو بهتر کنم....
و اما یکی از دلایلی که باعث بدتر شدن اوضاع روحیم شده اینه که سه چهار ساله در یک رابطه سمّی گیر افتادم... رابطه ای که من رو از هر طرف محدود کرده. رابطه ای که در ابتدا نمای بسیار جالبی داشت و خیل خوشحال بودم که دیگه تنها نمی مونم. تنهایی خیلی سخته. گاهی اوقات به خاطر فرار از تنهایی به آدمهای اشتباهی پناه می بریم.... چند بار باهاش قطع رابطه کردم ولی بعدا به خاطر همان ترسم دوباره باهاش ارتباط گرفتم. همینقدر بهتون بگم که ما دیگه پیامکی رد و بدل نمی کنیم و تعداد تماس های تلفنی و دیدارهامون انگشت شماره...
خدا کنه بتونم از پس این شرایط هم بربیام.