ما دوست داریم درد دل کنیم و از مشکلاتمون بگیم تا به قول معروف دلمون خنک بشه و سبک بشیم، اما این کار از طرف مدرسان موفقیت منع شده و گفتند که شما با درد دل انرژی درونی خودتون رو هدر می دید... و با فکر کردن به مشکلاتتون علاوه بر این که به اونها قدرت بیشتری می دید بلکه باعث می شید طرف مقابلتون هم حس بدی داشته باشه!
در کتاب «درمان با عرفان» از «وین دایر» خوندم که نوشته در حرف زدن هاتون مراقب بار مثبت و منفی جملات باشید! یعنی مثلا وقتی نمی خواهید کسی داخل مغازه شما سیگار بکشه، تابلوی سیگار کشیدن ممنوع نصب نکنید بلکه یه تابلو بزنید و بنویسید که «لطفا در بیرون از مغازه سیگار بکشید»!... این خیلی جالبه... و همینطور میگه که اگه مخالف جنگ هستید، گروه مقابله با جنگ یا نه به جنگ! راه نندازید بلکه یک گروهی راه بندازید و مدافع صلح باشید!... این نویسنده به نکته جالب و ظریفی اشاره کرده، یعنی علاوه بر این که نباید از چیزهایی که دوست نداریم حرف بزنیم بلکه باید به چیزهایی که می خواهیم تمرکز کنیم.
خیلی خب اینها رو گفتم رسیدم به اینجا که من اصلا نباید به مشکلی که در کمرم دارم فکر کنم چون هرچی بهش فکر کنم پررنگ تر میشه، اصلا نباید روی این نکته زوم کنم که «من می تونم کمر دردم رو خوب کنم» بلکه باید بگم «من آدم سالم و خوشبختی هستم»، بگم که «من آدم خیلی خوش شانسی هستم»، «همه کارها خیلی خوب پیش میره و من عالی هستم»... اینها همه شون شد عبارات تاکیدی!...
اما باید اعتراف کنم که با اینکه به این موضوعات فکر میکنم و پیگیرشون هستم ولی یه وقت هایی یه چیزهایی میگم که بار منفی شون هست و نیستم رو نابود میکنه!.. مثلا اون روز وقتی آقای رئیس برای بار چهارم نشریه ای که آماده کردم رو زیر و رو کرد و طبق معمول اجازه هیچ حرف و دفاعی بهم نداد و طبق عادت مرسومش گفت: «حرف نزن، متوجه شدی که من چی گفتم؟... برو... برو... تغییراتی که گفتم رو اعمال کن و تموم کن»... وقتی از اتاق رئیس دراومدم دو دستی کوبیدم به سرم و گفتم: «خدایا من رو بکش راحت بشم»....
یا مثلا وقتی که به کارهایی که نمی تونم انجام بدم فکر میکنم و نگران آینده و ناتوانی های بیشترم میشم، برای این که در اون روز سخت چطوری خودم رو خلاص کنم نقشه می کشم....
... هیچی دیگه...