فرش های شسته شده رو با کمک خواهرم و شوهرش پهن کردیم و خونه مرتب شد. درسته که برای بهتر شدن سر و وضع خونه طرح های زیادی هست ولی اجراشون به پول نیاز داره و به همین دلیل نمیشه کاری بیشتر از مرتب کردن و تمیز کردن برای خونه انجام داد. و البته وضعیت الانش هم با این که لاکچری و شیک نیست ولی خوبه و میشه باهاش راحت بود. . شکر خدا
و اما از همکارم گفته بودم که از پله ها افتاده بود، خوشبختانه حالش خوبه و اونقدر که خواهرش می گفت اوضاعش بحرانی نبوده و به مرور حالش بهتر شد و الان دیگه مشکلی نداره...
چند روز قبل اومدم پست بگذارم ولی بلاگفا باهام راه نیومد، یه بار هم اومدم فقط صفحه خودم رو باز کرد و به صفحه بقیه نرفت... اینطور شد که پست گذاشتن و خبر دادن از حال و روزم به تاخیر افتاد.
یه سوالی دارم و اون این که شما چطوری برای خودتون دوست پیدا می کنید؟ اصلا دوست یعنی چی؟ منظورم دوستی با جنس مخالف نیست، من یه دوست دختر میخوام که باهام حرف بزنه، که باهام بیاد گردش، که باهام وقت بگذرونه... مثل خواهر... در تمام عمرم خودم رو محدود به خانواده کردم و هیچ دوستی برای خودم پیدا نکردم، و این خصلت الان توی شخصیتم ریشه کرده و یه جورهایی انگار دیگه حوصله ندارم با کسی ارتباط داشته باشم... شاید مردم گریز شدم شاید هم جمع گریز، البته می دونم یکی از دلایلش کمبود اعتماد به نفسم هست و این که همه اش کم بودن موهای سرم رو مخفی کردم و این برام شده یه مشکل، این که وقتی خواستم با یکی دوست بشم خب قطعا چون اون هم دختره پس یه جاهایی موهای سرم رو خواهد دید و برای همین گفتم باهاش جایی نرم تا دچار مشکل نشم... اما یه مدتیه که تصمیم گرفتم هیچ چی رو مخفی نکنم و با خیال راحت اگه از موهام پرسیدن بگم که من مو ندارم و یا به عبارتی کچلم!... اون یه کم مویی که روی سرم مونده به درد هیچ کس نمی خوره... حتی خودم... پس بهتره با شجاعات با این مسئله برخورد کنم و حتی اگه کلاه گیس گذاشتم نگران این نباشم که الان متوجه میشن که کلاه گیسه، بلکه با خیال راحت خودم بهشون بگم که این که می بینی موی خودم نیست و کلاهه!..
شاید اینجوری زندگی بهتر بشه...
برنامه هایی برای خودم ریختم تا بتونم توی گروه های مختلف ورزشی حضور داشته باشم و اگه شد دوستانی از اونجا برای خودم دست و پا کنم... درسته که خیلی ها میخوان دوستانشون هم سن و سال خودشون باشه و به عبارتی بهشون بخوره! اما این چیزها دیگه برام مهم نیست ... تصمیم گرفتم به فکر خودم باشم و برای خودم زمان بگذارم.... و با خودم در صلح و دوستی باشم...
* امروز خواهرم میره دکتر، خدا کنه این سرطان کوفتی دست از سرش برداره چون این خواهرم تنها کسی هست که می تونم باهاش راحت حرف بزنم، حتی اگه خیلی از فکرها و اعمالش رو قبول نداشته باشم...