امروز از اون روزهاییه که حس خوبی دارم و خیلی از خدا و زندگی راضی ام. هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده، فقط یه کم از کارهای خونه تکونی عید رو انجام دادم و از طرفی به خاطر تغییراتی که در هیکلم به خاطر ورزش ایجاد شده احساس خوشبختی و رضایت می کنم... خیلی خیلی خوشحالم... ای کاش زودتر به عرصه ورزش وارد شده بودم، ای کاش ده بیست سال دیرتر به دنیا اومده بودم، حداقل متولد دوره های هفتاد یا اواخر شصت بودم، آخه زمان ما که از این سوسول بازی ها نبود
... اون زمان تعداد باشگاه های ورزشی و رشته های ورزشی خیلی کم بودند، اون چیزی که زیاد بود دو و شنا و از این چیزها بود البته من هم سرگرم نقاشی و هنر بودم و توی دنیای خودم غرق شده بودم...
اون زمان افرادی که به کلاس های ورزشی می رفتن خیلی خفن بودند!... شاید هم من اینطور فکر می کردم، چون همیشه فکر می کردم همه آدمها بهتر از من هستند!
خانواده ما با این که وضع مالی خوبی داشت اما ما احساس بی پول بودن می کردیم! نمی دونم چرا پدرم هیچ وقت نخواست ما احساس پولدار بودن بکنیم!... بعدها که بزرگ شدم فهمیدم که همه فامیل حسرت خونه زندگی ما رو می خوردند اما ما فکر می کردیم از نظر مالی مثل بقیه هستیم!!!... حالا دیگه نه تنها مثل بقیه هستیم بلکه خیلی از خانواده های دور و نزدیکمون توی فامیل از نظر مالی و... از ما جلوتر هستند!... به این میگن تاثیر نیروی جذب در زندگی!!