امروز صبح زود از خواب بیدار شدم و رفتم خونه خواهرم تا ببریمش بیمارستان. شکمش به خاطر توده سرطانی و عوارض بعد از جراحی به شدت ورم کرده و هر از گاهی باید آب جمع شده توی شکم خالی بشه.
گذشته از درد و سختی و هزینه رفت و آمد و بیمارستان، چیزی که این بار باعث ناراحتی خواهرم و من شد حرفی بود که دکتر زد. دکتر گفت حجم آب جمع شده زیاد نیست و این همه تورم به خاطر توده هاست. خواهرم با شنیدن این حرف گفت: "یعنی توده ها اینقدر بزرگ شدن؟ اگه اینقدر بزرگ بشن که آدم رو می کشن!" و بعد از دکتر در این مورد راهنمایی خواست و دکتر گفت باز هم ببرید پیش دکتر خون و ببینید اون چی میگه!...
البته ما چند ماهه که می دونیم دیگه امیدی به بهبودی نیست ولی سعی می کنیم خواهرم رو امیدوار نگه داریم.... هرچند خودش هم جریان رو می دونه اما خیلی به مردی که قول داده با انرژی درمانی خوبش کنه خوشبینه و باورش داره.... مرتب میگه من خیلی آرزوها دارم، کارهای زیادی دارم، نمی خوام بمیرم!
***
کلافه ام ... دوست ندارم اینجا بیام و انرژی منفی به دیگران بدم ولی بعضی وقتها اگه حرف نزنم خفه میشم. قبلا که سر کار می رفتم به یکی از همکارهام حرفهام رو میزدم ولی الان خیلی دور و برم خلوته...
از چند تا از دوستان وبلاگیم که خانمهای مهربونی بودند و مرتب جویای حالم بودند مدتیه بی خبرم و نمی دونم چرا بهم سر نمی زنند. امیدوارم حالشون خوب باشه.