پسر خواهرم بیست و سه سالشه و می خواد با یه دختر بیست و دو ساله که مدتی باهاش دوست بوده ازدواج کنه. به خاطر شرایط مالی که خودش و خانواده اش دارند این اقدام به نظر درست نمی اومد اما به خاطر شرایط مادرش به هر حال اونها تصمیم گرفتند که اول بهمن ماه به امید خدا ازدواج کنند.
خواهرم حسابی لاغر شده اما شکمش بزرگ تر شده، رفته رفته شرایطش سخت تر میشه و نمی دونم بعد از این چه چیزهایی در انتظارمونه... خدا کنه که مراسم عقد پسرش به خوبی سپری بشه...
.... *** ....
طی یکی دو هفته گذشته به طور بسیار عجیب و شگفت آوری هر روز یا کسی اومد خونه ما یا این که من رفتم خونه شون. نمی دونم چی شده بود که یهویی دوستانم اومده بودند سراغم، الان هم چون نمیشه که هر روز رو با دوستان سپری کرد بنابراین یه کم به دیدارهامون فاصله دادیم، نمی دونم آیا بعدش هم قراره که با هم رفت و آمد کنیم یا نه... این اتفاق از روزی شروع شد که من خیلی دلم گرفته بود و خواهرم هم حرفهایی زده بود که باعث ناراحتیم شده بود و من در همون حال که به شدت گریه ام می گرفت سعی می کردم که اصلا به ناراحتی ام توجه نکنم و با این که چند تا اشک ریز بی سر و صدا از چشمام جاری می شدند مشغول بازی با گوشی تلفن ام بودم و از همون لحظات یهویی دوستانم یکی یکی اومدن سراغم، خلاصه که من نمی دونم چی شد اما می دونم که اینها لطف خدا بوده...
قرار نیست تمام روز و شبم رو با دوست و فامیل بگذرونم، هیچ کس مدیون من نیست و همه سرگرم زندگی خودشون هستند. اگر خدا خواسته که من تنها باشم پس به بهتره که چشمام رو باز کنم و ببینم این تنهایی چه چیزهایی رو می خواد بهم بفهمونه...