از جایی شنیدم که دلیل این همه مشکلات و بیماری هایی که سرمون میاد، گذشته از بدی و ظلم هایی که نسبت به موجودات زنده و طبیعت کردیم، اینه که به انرژی های منفی خیلی بال و پر دادیم و مرتب از مشکلات گفتیم و شنیدم!...
اوضاع دنیا خیلی درهم برهم شده، ما باید آستین بالا بزنیم و برای نجات خودمون و دنیای اطرافمون کاری کنیم! درمان تمام دردها در مثبت اندیشی، خیر خواهی، کمک به هم نوع، کمک به تمام آفریده های خدا، دعا کردن، شکرگزاری و عبادت خداست... بیایید هر روز یک کار خوب بکنیم، یک کار خوب در حد خودمون؛ هر کاری که از دستمون برمیاد رو انجام بدیم تا اثر خوبی از خودمون در این دنیا به جا بگذاریم. البته شاید بعضی ها این حرف من رو قبول نداشته باشند و بگن که با این کارها نمیشه اوضاع دنیا رو بهتر کرد، در جواب این افراد باید بگم که ممکنه با این کارها اتفاق خاصی نیفته ولی مطمئن باشید که انجام این کارها هیچ ضرری نداره و حس خوبی بهتون میده، داشتن حس خوب برای همه لازمه، پس بیایید دست به دست هم بدیم و انرژی های مثبت رو در دنیا زیاد کنیم.
و البته به نظر من در کنار تمام کارهای خوبی که انجام میدیم باید مرتب از خدا بخواهیم ما (انسان) رو به خاطر آسیبی که به طبیعت و موجودات زنده زدیم ببخشه...
و اما قضیه حادثه دوچرخه سواری....
یادتونه گفته بودم که میرم خونه خواهرم تا پانسمانش رو عوض کنم؟...
اون روز با دوچرخه رفتم سر کار و از اونجا هم رفتم خونه خواهرم، سر راه وسایل مورد نیاز رو هم خریدم، اما از شانس ما از همون روز برنامه قطعی های مکرر آب در تبریز شروع شد و تا ساعت 9 شب که من خونه خواهرم بودم اثری از آب توی لوله های ساختمون نبود! این شد که بالاخره تصمیم گرفتم پاشم برم خونه!...
خواستم مسیر بهتری رو برای برگشت انتخاب کنم تا زیاد اذیت نشم، برای همین از مسیر جدیدی رفتم. از قضای روزگار اون خیابون شب ها ترافیک سنگینی داشت و من داشتم خیلی ماهرانه از بین ماشین ها رد می شدم و کیف می کردم که به به چقدر دست به فرمونم خوب شده!...
در شلوغ ترین نقطه خیابون یه ماشینی دوبله پارک کرده بود، من هماهنگ با خودروها رد شدم و از ماشین پارک شده جلو زدم اما ناگهان راننده اون ماشین تصمیم به حرکت گرفت و بدون این که من رو ببینه ماشین رو روشن کرد و من با ضربه ای از پشت سر، نقش بر زمین شدم... طوری افتاده بودم که نمی تونستم تکون بخورم، پای راستم زیر دوچرخه مونده بود و هرچی تلاش می کردم نمی تونستم درش بیارم، از آقایی که کنار ماشین ایستاده بود و اتفاقا قبل از نقش بر زمین شدن هم صورتش رو دیده بودم خواستم تا دوچرخه رو بلند کنه. اون دوچرخه رو بلند کرد و بهم گفت که راننده ماشینی که بهم زده داشته با تلفن همراهش صحبت می کرده و حواسش نبود!...
خدا رو شکر که راننده بعد از انداختن من متوجه ام شده بود وگرنه با همون فرمون می اومد و از روم رد میشد!.... خدا رو شکر که باز هم خدا نجاتم داد...
راننده به من گفت که هرچی بگی حق داری و من اشتباه کردم... اما خب من که قصد نداشتم اصلا چیزی بگم، فقط گفتم: «آخه آقا من که داشتم خوب می رفتم، من که حواسم بود!... چرا یهویی راه افتادی آخه؟»...
اون موقع شب هیچ چیز نمی خواستم جز رفتن به خونه و برای همین سوار ماشین راننده شدیم تا من رو به خونه یا بیمارستان برسونه، ولی به توصیه شوهر خواهرم که بعدا زنگ زده بودم و همراه من و راننده اومده بود، رفتم بیمارستان و یه عکس از پام گرفتم. اطراف زانو از همون لحظه اول زمین خوردن شروع کرده بود به باد کردن. می دونستم که اینجور مواقع باید منتظر آمبولانس شد و کارها رو منطقی پیش برد اما با توجه به شرایط کرونایی و اطمینان خودم از این که شکستگی به وجود نیومده تماسی با پلیس یا اورژانس نگرفتیم. و البته شکر خدا شکستگی هم وجود نداشت و بعد از دو هفته پام خوب شد.
به هر حال در هر شرایطی باید مثبت اندیش باشیم و تنها ترس و نگرانیم این بود که بچه های گروه دوچرخه سواری اگه بشنوند در یک سال و با این فاصله کم، دو بار دچار حادثه شدم قطعا متوجه عدم مهارت من میشن... از طرفی هم ناراحت بودم که بعد از مدتها تمرین نکردن، حالا که خواستم باز هم تمریناتم رو شروع کنم مجبورم دوچرخه سواری رو متوقف کنم...
حتی به خواهرم گفتم که به کسی چیزی نگه تا نفهمند که باز هم زمین خوردم!...
دو روز قبل از اون رفته بودم و برای دوچرخه ام چراغ جلو گرفته بودم و توی این حادثه چراغ عقب دوچرخه ام شکست!... از این اتفاق خوشم نیومد!...
ولی خیلی خیلی خوشحالم که بعد از دو هفته باز هم خواهم توانست دوچرخه سواری کنم.