امروز صبح با گروه کوهنوردی رفته بودم کوه، یه گروه پرانرژی و دوست داشتنی هستند که بودن در کنارشون خوشحالم میکنه... اما یکی دو ساعت بعد از برگشتن از کوه احساس خوبی نداشتم و غم و اندوه و حس تنهایی وجودم رو گرفته بود، خودم هم نمیدونستم دردم چیه و چرا غصه دارم تا اینکه نشستم و عمیقا به این مسئله فکر کردم و در نهایت متوجه شدم که علت غصه های امروزم چیه...
من به خاطر این که سن و سالم با بچه های گروه جور نیست و همه شون از من کوچیکتر هستند دلخورم، من دلخورم چون میدونم فرصت خیلی چیزها رو از دست دادم. ناراحتم از این که وقتی هم سن و سال این دختر و پسرها بودم سرم به لاک خودم بود و درگیر هنر و دنیای هنرمندانه و منزوی خودم! غصه داره که می بینم چه بخوام و چه نخوام مجبورم شرایط سنی ام رو بپذیرم. بپذیرم که نمی تونم بعد از این عاشق بشم یا به بعضی از چیزهایی که دوست دارم برسم. ای کاش عوض صرف کردن عمرم در مسیر هنر بی انجامم اون رو در راههای بهتری صرف کرده بودم... مثلا در ورزش... الان هم دوچرخه سواری میکنم و هم کوهنوردی اما از بقیه که کوچیکتر از من هستند خیلی عقب تر ام