دیروز داشتم به فایل صوتی روانشناسی گوش میکردم. متوجه شدم که من هم مثل بیشتر آدمها، خود حقیقیم رو یه جایی در گذشته گم کردم؛ اما جالب اینه که از دیشب هرچی تلاش می کنم بفهمم خودِ واقعی من چه ویژگیهایی داشته، چیزی به ذهنم نمیاد!
حتی دیروز دیدم که توانایی یادآوری و یا بهتر بگم شجاعت یادآوری بعضی از خاطرات گذشته، خصوصا خاطرات دوران نوجوانی رو ندارم... تنها چیزی که خوب یادمه اینه که من بچه آروم و بسیار حرف گوش کنی بودم که پدر و مادرم رو اذیت نمی کردم ولی برادر و خواهرهای بزرگم اونقدر من رو "خونسرد" صدا زدند و اونقدر ساکت بودن من رو مورد سرزنش قرار دادند و بهم خندیدند تا در نهایت تونستم با تمرین و تکرار به یک آدم زودرنج و عصبی و ایرادگیر تبدیل بشم. اما هنوز هم که هنوزه با صدای آهسته حرف میزنم و از بحث و دعوا و یا بهتر بگم از گرفتن حق خودم می ترسم...
شاید خودِ حقیقی من همون دختر بچه ای هست که دوست داشت توی خونه تنها باشه و صدای سکوت رو بشنوه، دختر بچه ای که دوست داشت به خدا نزدیک بشه!... اما خب هنوز نمی دونم خودِ واقعی ام به چه کاری علاقه داشته با فعالیت در چه زمینه ای می تونسته به توانایی و احساس لذت برسه و بدرخشه؟!