گوش شیطون کر امروز تا اینجای کار که ساعت از 12 ظهر گذشته، روز آرومی داشتم و امیدوارم تا آخر خوب پیش بره...
هیچ چیزی در دنیا ثابت و ماندگار نیست...
یه شعری از مولانا پیدا کردم که میگه:
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر *** آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر *** رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
شاید این جواب سوالات من باشه، این که چرا در هر کاری که با برنامه و هدف شروع می کنم به بن بست می خورم؟ این که چرا هر چقدر بیشتر تلاش میکنم کمتر نتیجه می گیرم؟... شاید بهتره که تسلیم باشم!... اما هنوز نفهمیدم چطوری می تونم این کار رو بکنم...
بعضی از روزها تنهایی کلافه ام میکنه، اما بعضی روزها یادم میره که تنهام!
می دونید جریان ویولونم به کجا رسید؟... ویولون رو دادم دست یکی تا برام قیمت کنه و بفروشه و به جاش یه کمانچه یا سه تار بگیره و کلاس معرفی کنه و... و.. و... اما آخرش چی شد؟... الان ماههاست که ویولنم دستشه و مرتب امروز و فردا میکنه و نه می فروشه نه پس میده!... به نظرم اینم از اون دسته از آدمهایی بوده که می خواستند یه چیزی از دیگران بِکَنه!!... خواشته یه جوری تیغم بزنه و اینجوری تیغم زد... از ترسم هم نمی تونم به کسی بگم!... مجبورم فکر کنم نه خانی اومده نه خانی رفته!!... خر ما از کرگی دم نداشته!!
گویا من خیلی ساده لوح هستم!!