این سه روز تعطیلی مثل یه تمرین برام بود. تمرین برای پر کردن وقت و بهتر زندگی کردن و شکر خدا که توش موفق بودم... البته فقط روز آخر یه کم به بطالت گذشت....
روز اول تا ظهر مشغول تمیز کردن خونه بودم و بعد برای ناهار رفتم خونه خواهرم. همون خواهرم که مریضه.. عصر برگشتم خونه و باز هم مشغول کارهای متنوعی توی خونه شدم و تا شب حسابی سرم گرم شد... آخرسر هم یه دسر درست کردم و اون روز به خیر و خوشی سپری شد.
روز دوم شروع کردم به درست کردن منگوله های کاموایی برای پادری، اول که شروع کردم فکر نمی کردم اینقدر وقت گیر و زمان بر باشه و حتی وسط کار خواستم بیخیال بشم اما بعد به خودم گفتم که نه، باید ادامه بدم... و ادامه دادم.. البته در روز سوم هم این کار رو ادامه دادم ولی هنوز تعداد منگوله ها به اندازه مورد نظر نرسیده و کامواهام هم داره تموم میشه...
روز دوم یه ترشی فلفل درست کردم چون فلفل هایی که گرفته بودم زیادی تلخ بود... ضمنا این روز تونستم حسابی بخوابم و استراحت کنم... روز خوبی بود
روز سوم اما زیاد مفید نبود... عاشورا هم بود و خیلی کار نمیشد کرد.. بیشترش به استراحت گذشت و درست کردن منگوله و تلوزیون دیدن و البته روز دوم خوندن یه کتاب رو توی برنامه کتابراه گوشی شروع کردن و روز سوم هم ادامه اش دادم، اسم کتاب اینه: «کافکا در ساحل» اولش خیلی به نظرم جالب نبود ولی بعدش یه کم بهتر شد و الان می خوام بخونم ببینم آخرش چی میشه...
اگه خدا بخواد و بتونم برای ساعات روزم برنامه ریزی کنم قطعا حال بهتری خواهم داشت...
راستی تا یادم نرفته بگم که بالاخره از شر اون پسره که موی دماغ شده بود به روش خودم، یعنی بسیار دوستانه و منطقی خلاص شدم و دیگه نگرانی ندارم....