زندگی خوب یا بد، در حال گذره و ایام بی این که متوجه بشیم خیلی زود سپری میشن، ای کاش بتونیم از این روند لذت ببریم و یا اگه هم لذت نبردیم حداقل باهاش همراه بشیم و با تماشای اون سرمون گرم بشه!...
دیروز به دوست دخترِ پسر خواهرم، (خخخخ)، می گفتم که عمر یه جوری می گذره که یه وقت به خودت میای و مثل بیمارهای آلزایمری که با دیدن خودشون توی آینه جا می خورن، شوکه میشی! چون در درونت یکی هست که هنوز خیلی جوانه و نمی دونی چرا تصویر توی آینه پیر شده!
سالهای سال وقتی به یکی سنم رو می گفتم با ناباوری می گفت که «نه بابا اصلا نشون نمیده، داری شوخی میکنی؟»، اما حالا به هر کی میگم فقط نگاهم میکنه، این یعنی که بله خیلی هم سن و سال خودت رو نشون میدی!...
دوست ندارم پیر بشم... اگه یکی تا اینجا تنها مونده چطور بعد از این می خواد از تنهایی دربیاد؟!...
**
خواهرم جراحی کرد و به خاطر کرونا هیچ کس جز من، نمیره پیشش بمونه و برای همین دوست دختر پسرش یک روز توی بیمارستان و یک روز توی خونه، تا ظهر پیشش مونده بود. دختر خوبیه، مثل تیتیش مامانی های امروزی نیست، شیک پوشه و خیلی هم پایبند حجاب و این حرفها نیست ولی دختر مودب و مهربونیه.
مردم هم دوست دختر، دوست پسر دارند، ما هم داریم!... آقاجان من اصلا از امروز به صراحت میگم که به شانس اعتقاد دارم!!!
**
امروز قراره برم خواهرم رو ببرم حموم و بعد پانسمانش رو عوض کنم!... خدا به خیر کنه... درسته که خواهرم من رو بارها نفرین کرده و دوست داره سر به تنم نباشه ولی خب در شرایط خاص این مسائل رو فراموش میکنه! هرچند من همیشه این چیزها رو فراموش میکنم چه شرایط خوب باشه و چه بد...