دارم حس عجیب تحقیر شدن رو با تمام وجودم حس می کنم، حس نادیده گرفته شدن و مورد سوء استفاده قرار گرفتن!.... اما خب اتفاق عجیبی نیست و تقصیر خودمه که منطقی و عاقلانه عمل نکردم و با کسانی نشست و برخاست کردم که در حدم نبودند!
ماجرا برمیگرده به قرار پیاده روی دیروز...
سر کار بودم که بچه های کوهنوردی پیام دادند و گفتند که چون هوا خوب نیست و نمیشه رفت کوه قرار پیاده روی گذاشتن و از من خواستند تا باهاشون همراه بشم،... دختر جوان بیست ساله گروهمون هم اتفاقا خیلی خوش قیافه و تو دل برو هست کلی منت من رو کشید و گفت که اگه من نرم اون هم نمیره و با من راحته و از این حرفها... منه ساده دل و زودباور هم به خاطر دل کوچیکه این دختر با این که ناهار هم نخورده بودم از سر کار یکسر به محل قرار رفتم... اما بعد متوجه شدم که افرادی که برای پیاده روی اومدن سه نفر بیشتر نیستند: من، این دختر بیست ساله و یه پسر سی ساله!... موضوع اینه که من مُهر تایید قرارهای این دختره شدم! چون مادرش اجازه نمیده با پسرها بره بیرون ولی وقتی من هستم راضی میشه، به هر حال من از بقیه بزرگترم!...
البته قبلا هم شبیه این قرار رو داشتیم اما اوضاع خیلی بهتر بود و من مثل بچه های کوچیکی که بی خبر از دنیا بغل دست دختر پسرها راه میرن نبودم!...
با دیدن این شرایط خودم رو نباختم و سعی کردم بهم خوش بگذره اما وقتی دیدم این دختر و پسر با هم دست میدن و با هم خیلی صمیمی هستند و از خصوصیات و کارهای هم مطلع هستند به اهمیت موضوع پی بردم و ناامید شدم...
با توجه به این که من شاغلم و مشغله کاریم قرار ملاقات اونها رو محدود می کنه، دختره به پسره گفت که یه دختره پایه پیدا کنه تا همیشه همراهیشون کنه و به خاطر اون مامانه راضی بشه!... اون پسره هم در مورد خصوصیات دختر دبیرستانی که جدیدا به گروه اومده بود بهش گفت و گفت که مشکل حل شده!
و اما امروز دوچرخه سوارها و کوهنوردهای دو گروه که شامل آقایون و خانم های زیادی هستند به مناسبت شب یلدا دور هم جمع میشن و البته من دیرتر از ساعت قرار، از محل کار خارج میشم و به احتمال 95 درصد نمی تونم در جمع دوستانه اونها شرکت کنم، اما چیزی که برام جالب بود و البته ناراحتم کرد این بود که این دختره توی گروه گفت که می خواد بره و نوشت که من هم در جریان هستم و میام، و بعد به پی وی من اومد و گفت چون مامانش توی گروه تلگرامی هست برای همین اونجا نوشته تا مامانش فکر کنه منم هستم....
شما بودید چکار می کردید؟
تمام این جریان ها دست به دست هم دادند تا من به یک نتیجه شگفت انگیز برسم و اون این که دیگه نیازی به بودن در هیچ جمعی رو ندارم و تنهایی می تونه شیرین تر و جذاب تر از بودن با کسانی باشه که هیچ اهمیتی بهت نمیدن...
به همین دلیل هم عنوان وبلاگم رو تغییر دادم
